یه وب داشتیم فیلتر شد یکی دیگه ساختیم...
سلام امیدوارم منو هنوز از یاد نبرده باشید.... این ادرس وب جدیدمه گهگاهی اراجیفی مینویسم هر کی اومد قدمش رو تخم چشامون... http://mabk.blogfa.com/ به امید روزای قشنگتر... یا حق...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 12:42  توسط علی  | 

 خواه نا خواه از تاریکیا میری تو نور...

خاطراتُ میریزی تو یه جای دور...

یه جایی که دیگه دستت نرسه...

هیچ احدی نتونه بگه فکرت نجسه...

سلام به همه...

از مریم گرفته تا راحیل و ستاره و هستی و دریا و سارا و ریحانه و شیده و این برُ بچه ها...

سلام به همتون...همه ی اونایی که واسم نظر گذاشتن...فحش دادن...نصیحت کردن...

قضیه اینه که ما داریم میریم...

یعنی این وب تا چند روز دیگه حذف میشه...

میرم یه جایی که خودم باشم و  تنهایی هام...

خیلی ها آدرس اینجا رو دارن که نباید داشته باشن...

چه روزایی داشتیم تو این وب...

چه دوستایی پیدا کردیم...

چه دعواهایی کردیم...

میرم و سیفون رو هم میکشم...

حذفش میکنم...

ولی این ادمی که شدم میمونم...

این دوستایی رو که سخت به دست آوردم مفت از دست نمیدم...

به تارموی سفیدمادرم...به خنده های نرگس کوچولوم....

به درست نفمیدن حرفام...به فیلترای سیگاری که پشت دست خاموش شدند...

به سر و کله زدن زدن با هر بی ناموس و لاشی....به کفشام که خسته شدن از بس قدم زدم تو این شهر...

به تفکّر مثله هیچکس نبودن....به مهم نبودن قضاوتای دیگران...

به تاکسیم...به عشقم...به آلت بزرگ توی شلوارم...

به پاتوقم سه کنج ضریح حضرت معصومه(س)...به نصف شب رفتن به جمکران...

به لباس های پاره پوره...به افسردگی شدید...

به وبلاگ هستی...به وبلاگ شیده...

به هرچی شعار که دادم...به هرچی زر که زدم...

به سرفه های خشک ریه ام...به استفراغای مغزی...

به تنهایی هام ... به خیره شدنام و زندگی رو از گوشه ی چشمنگا کردنام...

به همه ی اون چیزایی که نگفتم...

به خودت قسم دلم تنگ میشه واسه این وب...

خدا حافظ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 19:14  توسط علی  | 

خوش به حالت آسمان ، بغضت که می شکند همه خوشحال میشوند
بغض من که می شکند همه می گویند : چته باز ؟!!!
 
نمیدانم از جانِ کوچه و خیابان چه میخواهم

ولی باز هم با تاریک شدن هوا من و کوچه قصه را شروع میکنیم.

همه ی شهر را کوچه به کوچه زیر پاهایم له میکنم، از جلوی در خانه ها رد میشوم،

 قبلا آدمهای این خانه ها را میشناختم، با همه شان کم و بیش سیگاری دود کرده بودم،

 اما حالا نه؛ همه ی آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند،

من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم، این غریبی خرابی می آورد،

وقتی بدانی متعلق به هیچ جا نیستی شروع میکنی به خراب شدن...
من آدمِ خرابکاریم، روی خرابی ها میسازم؛ میسازم که خراب کنم،

آنقدر خراب کرده ام که حالا هم خودم خراب شده ام، راه میروم که خراب شوم؛

میکِشم تا خراب شوم، رد میشوم که خراب شوم،

 این حرفها را نمیشود به کسی گفت؛

نمیتوان از جایی شروع کرد و آخرش را گفت؛

این راهی که من پیش گرفته ام آخرش گفتنی نیست، دیدنی است.

بایستی دید که چطور کسی جانش به لبش رسید، چطور تسلیم شد. 
قدمهایم را آهسته میکنم. به آشنا ترین خانه ی شهر رسیده ام؛

خانه ای که حالا خالیست.

خانه ای که تمام روز را پای درِ آن بست بنشینی باز نخواهد شد.

این را خوب میدانم

و با نیم نگاهی به درختهای جلوی حیاطِ خانه دوباره به کوچه ها تن میدهم.

 این کوچه ها اگر میدانستند چه خرابکاری پایش به آنها باز شده است

یک دقیقه هم دوام نمی آوردند. کوچه گریه اش بگیرد خیلی حرف است. خیلی...
همه ی شهر را دور زده ام و هیچ به هیچ بازنده به خانه ام برمیگردم.

از این سفرِ تکراری دوباره خستگی به ارمغان آورده ام.

این خستگی با من است. مثلِ همان خرابکاری.

شاید از خرابکاری خسته شده ام. از آه کشیدن خسته شده ام.

 ولی فقط میدانم به قدر اینکه بقیه ی این زندگی را بخوابم پاهایم خسته است.

 پله های خانه را که بالا میروم دلم میخواهد خودم را بالا بیاورم؛

مثلِ ضیاء که آنقدر عرق سگی میخورد تا بالا بیاورد؛

من هم آنقدر خودم را کشیده ام که میخواهم بالا بیاورم. 
بایستی بروم سر وقتِ تقویم.

دورِ تاریخِ امروز را خط بکشم و کنارش بنویسم: "امشب؛ شبِ سردیست.

 امشب پادشاه همه‌ی شامِ غریبان هاست. امشب خسته‌م؛ خسته..." 
آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند.

 من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم.
حال و روزم خوش نیست؛ به این در و آن در میزنم،

 قدمهایم را میشمارم، بیش از صدتا طاقت نمی آورم،

دوباره بر میگردم به خانه ام. 
همه ی ماها عمو یادگارِ زمانِ خودمان شده ایم.

 هر بار بایستی از خودمان بپرسیم خوابیم یا بیدار؛ آدم دیگر نمیتواند، 
دلش میخواهد بقیه اش را بخوابد،

دلش میخواهد جواب همه ی سوالها در بیداریش با جمله‌ی:

"من خواب بودم؛ نمیدونم" بدهد. 
مثل اینکه در همین چند متریِ خانه ات قطاری از ریل خارج شود

و با سوت ممتد واژگون شود. فاجعه ای به بار آید و تو همه‌ی اینها را خواب باشی.

 آرزو کنی از این به بعد همه ی فاجعه ها را خواب باشی

و وقتی که بیدار شدی هر روز نامه ای به در خانه ات برسد

و توویش نوشته شده باشد:

"دیروز روزِ بدی بود. عمو یادگار، خوابی یا بیدار؟"

و پایین همان کاغذ بنویسی:

وقتِ آن شده است که عمو یادگارها برای همیشه به خواب روند.

 من روزهای بد را درو میکنم و می اندازم تووی کمدم...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:دزدیده شده از وبلاگ تنهاترین تنها که واسه راحیل عزیزٍ...

یه نوشته دارم در مورد همین مطلب...

درمورد آرزوی یه خواب همیشگی به اسم مرگ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 21:7  توسط علی  | 

- پاشو باید بریم...

+کجا...؟؟؟

-جونِ علی پاشو که خیلی دیره،تو راه بت میگم...

+خب بگو کجا میخاییم بریم مشتی..؟؟؟

-یه جا که به خودت بیای و بهتر باشی...به من اعتماد داری یا نه...؟؟؟

+ هـــِـــی ...بگی نگی دارم...

- پس چیزی نپرس...فقط سریع بیا بریم...لباسات هم خوبه نمیخواد عوضش کنی،با همین زیر پیرهن و زیر شلوارت بیا،باور کن با اینا خوشتیپ تری،همون دمپایی پاره هاتو بپوش و چیز اضافی هم با خودت نیار...

هرچی بارت سبک تر باشه راحتری و زودتر میرسی...

همه ی دغدغه هات،آرزوهات،فکرو خیالات و همه این چرت وپرتا رو هم بریز تو یه پلاستیک زباله و به ننت بگو شب ساعت 9 بذارتش دمِ در تا آشغالی ببره...

کسی رو که نداری که نگرانت باشه...تو تنهاییات هم من پیشت بودم،دلت خوش میشد وقتی دو نفر شماره ی تو رو اشتباهی میگرفتن...

حالا هم که میری کسی نگرانت نمیشه...چون کسی دوستت نداره...پـــَــس خیالت تخت...

(راه افتادیم به سمت در خونه)

+بیا با تاکسی بریم ...زشته با این سرو وضع ملّت منو ببینن...

-نه بابا...پول نداریم که،بعدشم قدم بزینم بهتره...هم پاهات نرم میشه و هم لذتایی که تو پیاده روی هست رو از دست نمیدی...

+مثلا چه لذّتی..؟؟؟

این که کلاغارو که الان دیگه نمیترسن بترسونی،یا موشا رو ببینی،یا یه سنگ یا در نوشابه رو شوت کنی،به یه بچه گنجیشک پروازُ یاد بدی،یه گربه رو بترسونی...ازین کار..خش خش برگا ققشنگترین سمفونی زندگیه...

پیاده بریم بیشتر حال میده ناموساً...موزاییکا باهات هم صحبت میشن،وقتی خیره بشی بهشون و تار ببینیشون کلی باهات حرف میزنن...

+باشه...

یه چی بگم نه نگو...

- چی...؟؟؟

+یه نخ سیگار بگیرم..!!!

- یه نخ ام واس من بگیر...

+ تو که این چند سال همش میگفتی نکش،چی شده که حالا خودتم میخای بکشی..؟؟؟

- چون نکشی دلت آروم نیست،بی قراری،میری تو خودت،دوباره به یاد گذشته ها میفتی...

بازم فیلات یاد هندستون میکنن و خودتو غرورتو آیندتو به خاطر اون له میکنی...با یه اس!!!

بکش بابا،مگه قراره چند ساله دیگه زنده بمونی...؟؟؟

+ ایکاش همه مثله تو بودن،حداقل بعضی وقتا آدمُ درک میکردن...حالا کجا میخاییم بریم...؟؟؟

-یه جای خوب،یه جای بلند؛ارتفاع رو که دوس داری...؟؟؟

+آره...همیشه ارتفاع رو دوسداشتم...همیشه دوسدارم اوّل باشم ولی نمیدونم چرا هــــِــِی آخر میشم..دوسدارم رو نوک قلّه وایسم ولی ته درّه جام شده...

- اینا به خاطر اون یه جو شَرَفیه که داری..

+ من شرف دارم عایا...؟؟؟

-آره...خیلی بدی داری ولی خیلی ام خوبی داری...

مثه بقیه حماقتات و بدبیاری هاتو نمیندازی گردن خدا...

خیلی جاها با اینکه میدونی حرفات فصل الختامِ و حرفِ آخره ولی ساکت میمونی،چون میدونی هرکسی ارزش دونستن نداره و خیلی وقتا ساکت بودن دلیلِ نادانی نیست...

چیزی که واست مهمه هم هدفه هم وسیله،هیچکدوم رو قربانی هیچکدوم نمیکنی...

واسه کسی که تو باتلاق گیر کرده دعا نمیکنی،بلکه تلاش میکنی دستشو بگیری...

واسه چیزای چرت و مزخرف قاطی نمیکنی...

با هرکسی قاطی نمیشی...

نخود هر آش نیستی...

تنهاییات رو بیشتر دوسداری از تیپ زدن و ولگردی تو خیابون و دختر بازی...یا صب تا شب تو نیم باز و وی چت ولو باشی...

خوندن و نوشتن رو بیشتر دوسداری تا سریالای ترکیه ای و شوهای خارجی...

با پاپ حال میکنی ولی رپ اجتماعی سیاسی بیشتر...

اگه خم بشی نمیشکنی...

اگرم کمیّت نداشته باشی کیفیت داری...

اینا نشون میده درد داری و باید داد بزنی ولی بازم صبور و ساکت وسر به زیری و البته سخت...

چه میدونم همین چیزا دیگه...فعلا همین چیزا به یادم اومد...

+حالا بدی هامو بگو..؟؟؟

- دانسته های من نسبت به نداسته هام قابل مقایسه نیس...قطره ای در برابر اقیانوسه...!!!

+آهان...چوب کاری نکن مارو خاهشا...من خودم تو قم به دنیا اومدم ولی ننه ام اصالتاً بچه ی قبیله ی سامبورای آفریقاست و بابام هم گینه ی نو...سیا نکن منو...

- هه هه ...همین که فک میکنی خیلی زرنگی باعث میشه سرت کلاه بذارن خشگل پسر... بریم اون ور خیابون من یه کاری دارم...

+ اُکـی...گِدَک(بریم)

- هوووووووی...کجا...؟؟؟

+زهر مارو هوووی .. خب اون ور خیابون...

- میدونم اون ور خیابون ولی از روی پل عابر پیاده...احترام به قانون و عمل به آن وظیفه ی هر انسانی است.نقطه سره خط...

+ول کن مارو جونِ ننت..خیابون خلوته...چیزی نمیشه...

- قرار نیست چیزی بشه که خره...خیلی وقتا عمل به قانون باعث میشه  مسخره شی و زیر پا گذاشتن قانون تو رو یه آدم زرنگ نشون میده...باید به قانون احترام گذاشت و بهش عمل کرد چون همه ی انسانا یه حقی دارن به نام حقِ انسان بودن که کلّی مادّه و تبصره ازش بیرون میاد...

+ولی این رد شدن از روی پل قانون نیست...!!!

- خیلی از قانونا نانوشته است. این که تو دست یه کور رو بگیری و از خیابون ردش کنی هم قانون نوشته شده نیست ولی قانون دله ، قانون آدم بودن،چیزی رو که واس خودت میخوای باس واس دیگرونم بخای...

+باشه....تو بردی...تو خوبی اصلاً ...بریم...

(وسط پُل)

-اینجا همون یه جای خوبه...بپری بهترم میشه...تو که از مردن نمیترستی...

+مادرم نمیذاره من بمیرم...

- اون که اینجا نیست...؟؟؟!!!

+ یادش تو دلمه...تحمل گریه هاشو بعد از خودم ندارم...

مشتی اگه مادرم نبود تا حالا هف هشت تا سالگرد واسم گرفته بودن...

ببین سعی نکن واسه من نقش اون آدم خوبه رو بازی کنی...بهت گفته بودم حرفات خریدار نداره....

راهی که تو میخای من توش قدم ور دارم خاکیش قشنگتر و با صفا تر بود...

الکی نیمخواد تلاش کنی منو به خودم برگردونی...من برنمیگردم...خیلی ام قشنگ راهو رسم زندگی کردن رو بلدم....

-ولـــی داری...

+میشه قبل از این که ادامه ی جملت رو بگی من یه خاهشِ دوستانه ازت داشته باشم...؟؟؟

- بفرما...

+ خفه شو خاهشاً

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

+ من

- وجدانمون


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 17:53  توسط علی  | 

شبا تا صبح مسافر کشی تا خودِ صبح...

سر و کلّه زدن باچارتا نو کیسه واسه یه 500 تومنیِ بیشتر....

نشستن رو کاپوت ماشین و نخ به نخ روشن کردن این زهر ماری که حالا شده مگنا قرمز...

تو روزگاری که اکثر قریب بالاتفاق این آدما یه جوری دزد شدن...

از اختلاسای میلیاردی تو بانکا گرفته تا دزدیدن آلبوم های همدیگه...

از دروغای مصلحتی و قسم خوردنای مفت  واسه انداختن جنسشون تا کش رفتای حلالشون...

من خودم لنگ یه 1000 تومن هستم واسه گذروندن این زندگیم...

یه پیرمردِ با زنش اومد گفت :شهرک میری...؟؟؟

من:آره...

اون:کرایه اش چند تومنه...؟؟؟

یه نیگا بش کردم و گفتم : 700 تومن ...

رفت نشست تو ماشین و متنظر بودم که یه نفر دیگه بیاد تا راه بیافتم و برم...

از قضا از اون جایی که من آخوند زیاد دوس دارم یه آخوند اومد و گفت:شهرک...

من:بشین الان میرم...

یکی دیگه هم اومد و گفت: امام...

راه افتادیم و یکی امام پیاده شد و اون شیخه هم اوّلای شهرک...

پیرمرده برگشت بم گفت:ازین بیشتر میگرفتی..!!!

من:چرا...؟؟؟

اون: خُب چون وزنش بیشترِ و کمکای ماشینت کمتر خراب میشه...

من:ینی بر اساس وزن مسافرا ازشون پول بگیرم...خب شما هم تقریبا سنگین وزنی حاجی...

بعدشم مگه آدما گوسفندن که وزنشون مهم باشه...هرچی لاغر تر بهتر..

گفت : ولی اینا پولدارترن...

من:من عادت ندارم حروم بخورم حاجی...اگرم بخام بخورم میلیاردی میخورم...مثله مرد...اگه قرارِ بریم کفِ جهنم بخابیم بذا این دنیا عشق و حالمونُ بکنیم...

من خودم دانشجو هستم حاجی و باس تا صب اینجا-کف این آسفالت- سگ دو بزنم واسه یه 100 تومنی تا خرج دانشگاه و زندگی رو در بیارم ولی اینا میان اینجا و درسِ دین میخونن و همه ی امکانات از خونه و وامِ بدون سود گرفته تا بُن خریدُ و بلیط رایگان اماکن تفریحی و ورزشی،مفت بیمه کردن ماشینشون و افاضه هایی رو که خدواند تبارک و تعالی در کتاب و سنّت برای رفاه ایشان در نطر گرفته...

اون وقت  مردم دارن تو خون خودشون دست و پا میزنن و مجبورن 25 شب تو پارک بخابن چون 3 میلیون ندارن پول پیش بدن و وام و این زهر مارا رو هم نمیتونن بگیرن...

ولی  بالای منبر از صبر بر مصیبت و امید به نعمتهای عقبی میشنون...از شوق لقاء الله داره جونشون از کالبد در میاد...همون طوری که الان داره پوستشون کنده میشه...

البته خود مردمم مقصرن...چون خیلی احمق و بیشعورن خیلی هاشون...

ولی اینا هم نمیدونن که دینِ بدون دنیا میشه تصوف احمقانه و صوفی گری...میشه تفکیک جنسیت دانشگاه...

هیچی رسیدیم سر کوچه ی 33 و گفت : انشالا که درست میشه...

من:میخام هیچ وقت درست نشه...

1500 تومن داد و منتظرِ صد تومنی ایی شد که باید بش میدادم...

بش دادم یه دستت درد نکنه گفت و من یه یا علی حواله اش کردم...

فک کرده بودم آدم فقیریه و فهمیدم ازون دنیا دوستای آشغاله...

میدونی چرا...؟؟؟

تا راه افتادم یه دفعه نگام به صندلی عقب افتاد و یه تراول 50 هزاری رو دیدم...!!!

ترمز زدمو صداش کردم و بش گفتم:

الان اگه بخام ازت وزنی پول بگیرم کرایه ات خیلی بیشتره...شب خوش...

عادت ندارم چه یه 100 تومنی چه یه 500 هزار تومنی چه 3 هزار میلیارد تومنی بخورم...

با اینکه خودم دارم میپوسم...

بخاطر اینکه همه ی خوشیامو دارم زیر پام لِه میکنم واسه آرامشِ خودم و عزیزام...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 15:34  توسط علی  | 

خیلی وقته که حال و حوصله ی آدما رو ندارم مخصوصا کسایی مثله خودم که خوب بلدن حرف بزنن...

خوبیه تنهایی این پرواز مرغِ فکر به ناکجاآبادِ...

خودکاوی خودم و پی بردن به خلاء های وجودم...

هرچی خودت رو بیشتر بشناسی علاقت به زندگی بیشتر میشه...

از بچگی به دین و مذهب و  مکتب و این کوفتُ وزهر مارا فکر کردم...

باید یه مدت کافر شی و بعد تک تک اعتقادات رو بذاری جلوی خودت و با چاقوی فکر خودت سرشون رو ببری...

هرچی بیشتر چرا ؟؟؟ داشته باشی و دنبال حقیقت باشی آدمتری...

من رو خواستِ خودم مسلمون شدم...

چه شبایی که نهج البلاغه خوندم تا الان شیعه باشم...

چه شیخایی که جواب سر بالا بم دادن و به معنای واقعی کلمه ---------- بقیه اش سانسور میشه...

من از دو طرف پشت بوم افتادم...

بیشترین ضربه رو به یه تفکر یا مکتب یا مذهب رو مخالفا و کسانی که اون طرز تفکر و شیوه ی رفتار رو قبول ندارن نمیزنن،بلکه کسانی که خودشونُ پرچمدار مکتبی میدونن که به اصول اولیه اش اعتقاد ندارن و گفتارشون با رفتارشون مغایرت داره میزنن...

هرکی خواست آدم شناس بشه باید یه مدت راننده تاکسی بشه...

آدمای مختلفُ بشناسی...

از زندانی و کارتن خواب و از خونه افتاده بیرون تا معتاد و عاشق و بازیگر و آهنگرو شاطر و مامور...

از زنای طلاق گرفته و حشری که حاضره واست مفتکی -------------- تا عفیفاشون که پول خورد رو دستت نمیدن و میذارن جاشون...

پسرای عاشق پیشه و عشقِ گوز و دخترای عشق لاتی و کچل...

همشون بات دم خور میشن و یه مشت راست و دروغ واست میبافن و تو کم کم یاد میگیری که کدوم حرفا راسته و کدوماش دروغِ و فکر کنم ناخاسته کمکِ بزرگی بت میکنن...

از همه باحالتر شیخای دو آتیشه ایی هستن که حرمت لباس و عمامه ایی رو که تنشون هست رو نگه نمیدارن...

دیشب اومده بودن سه تاشون تو میدون مطهری و میخواستن برن هفتادو دوتن...ساعت 12 و نیم

کرایه اش هزار تومنه...

البته تاکسی 800 تومن...

اومده بود میگفت 700 تومن بیشتر کرایه اش نیست و شما ها میخواهیید ملت رو تیغ بزنید...

چن نفر باهاش دهن به دهن شدن و منم بلافاصله سیگارمو روشن کردم و گفتم حاج اقا من میبرمت...

هفتصد و بیست و پنج تومن...

حزفایی مسخره ایی بین اون ادما نما ها رد وبدل شد...

کلماتی رو اون شخص به کار برد که من شاخ درآرودم...

پشت سرش یه مشت فحش از طرف همه داده شد به همه ی اونایی که تو این لباس دارن به سمت مرگ پیش میرن...

همین میشه که جوونایی که تفریح سالمشون شده یه قیلون و یا نهایتا یه استخری که بیست تومن پول بلیطشه و ننه باباشون هم از ازدواج فقط طوله انداختن بیرون رو یاد گرفتن و تربیتشون هم تخمی تر از تخمه های خربزه است و بچه هاشون هم مثله خودشون میمون وار؛همون طوری که خودشون از ننه باباشون میمون وار تقلید کردن تقلید میکنن و تنها چیزی که یاد میگیرن آشغال بودنه...(چه طوری این جمله رو تموم کنم...خدا کمک کن!!!)

داشتم میگفتم همین جوونا هم به اون سه چار نفر درستی که تو این لباس هست و من دیدمشون توهین میکنن واستقرای ناقصی میکنن که خدا گناهشون پای اون امثال دیشبی ها مینویسه...

همونایی که تو آزرا و لکسوز میشینن و ویلاهاشون سرو ته نداره...

اونایی که یادشون رفته واسه چی رفتن تو این لباس...

اونایی که گردنشون از رون من کلفت تره و شکمشون مانع از بستن قباشون میشه...

بالای منبر از آسمون و خدا حرف میزنن و این پایین دنبال قدرت و ثروت وشهوتشوننن...

توبه کنید،ادم باشید....

مهم نیست که دین و مذهبت چیه وقتی---------------------------------------------بازم سانسور..

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:روزا میگذرن میاد یه روز لـــــَــش دیگه...

به امید اون روزی که جنازمون رو دستای این آدما میره به سمت اون دومتر جایی که توش میشه راحت خوابید و با خدا خوش و بش کرد و ازش گلایه کرد که چرا این همه مارو تو نوبت گذاشتی و هربارم خواستیم تو صف بزنیم تا زودتر بیاییم پیشت یه جوری مارو پیچوندی...بش بگیم چرا جای این همه شهوتِ دنبال پول و تخت و صندلی رفتن  بهشون شهوتی ندادی که خسته نشن ازین که دنبال حقیقت و خوبی باشن...

پ.ن:گور بابای همه اصن(ممرضا شایع)


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 20:5  توسط علی  | 

دوباره تنها تو اتاق با چارتا دیوارش ... لَــش رو زمینُ و 1 لم رو بالش...

چشما نعلبکی و غرقآبه خونه..... عقربه داره از فردا میخونه...

تیک تاک...؛ پیاده راه میره روی مخم... بین منو خودم 

جنگه مشتی تویه خاطراتم... میگه تا تویه قبرتم من باهاتم 

چیکو چیک قطره ی بارون... بیرونم سرحال و از توم یه داغون 

دیگه نمیزارم تو مسیری پا داش ... تا دنیا بیاد سمتم اگه که کار داشت 

اوووف چه دود غلیظی بود... تو مغزم حس کردم مریضی رو

امّا میکشم اونقدر ببینم آخرش... تا یا اون منو یا من خواهرش...

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

وقتی این آهنگُ گوش میکنم حس میکنم هنوز تنها نیستم...

هنوزم با چارتا آهنگ میرم تو فکر...طوری که باید یکی شونه هامُ تکون بده مثله مرده ایی که تو گور خوابیدن...

حس میکنم دیگه خودم نیستم...

گم شدم تو زندگی...

چند وقتی هست که دارم پستای قبلی خودمو میخونم و میخندم....

راست میگن که زیادی مینالم...

بعضی از حرفام خیلی احمقانه بودن و بعضیاش خیلی خنده دار...

بعضی جاها سگ بودم و بعضی جاها یه انسان نما...

چقد الکی با این و اون دعوا کردم و بهشون توپیدم واسه هیچ و پوچ...

چقد بغض کردیم تو این بلاگفا...

چقد سعی کردم از خودم یه مـــــَـــرد بسازم واسه اینکه چار نفر بگن داش علی دمت گرم...

که به چی برسم ...؟؟؟ نمیدونم...

چقد دم از تنهایی زدم...

یه روز مجنون یه روز قاتلِ پل مدیریت...

یه روز هارون الرشید و یه روز رجبعلی خیّاط...

یه روز ابوجهل و یه روز محمّد....

یه روز خودم یه روز بقیه..

همه چی میگذره و قشنگیه زندگی هم به همین یکنواخت نبودنشه...

ولی مطمئنم که نمیتونم اون علیِ ساببق باشم...

زندگی ازم یه حیوون ساخت و سلسله اتفاقاتی افتاد که حتی فکرشُ هم نمیکردم...

ولی چند وقته که دارم خودم تو یه مشت کتاب پیدا میکنم...

تو پا برهنه دَویدن رو مغزِ خودم...

زندگی یه سلسله نظام تکراریِ عادت نیست...

اگرم باشه من دارم عادت میکنم که به هیچی عادت نکنم...

دارم عادت میکنم به اینکه کم نیارم..

همین

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:هرکی آهنگ اعتراف صادق رو گوش نداده نصف عمرش بر فناست...


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 18:46  توسط علی  | 

دایی جونم...

تو تاریکی های دنیا...دور ازین هیاهو

دور از این آدمای آهنی...

یه جای ساکت...

تو خواب فرشته هایی رو میبینی که چشمای کورِ من نمیبینتشون...

از کفر و ایمان فارغی...

انقد قشنگ میخندی که هیچکس از خنده هات سیر نمیشه...

دایی علی...

یادته وقتی بدنیا اومدی چه قولایی به خودت دادی...

«الکریمُ اِذا وَعَدَ وَفی »

دایی خیلی دلم گرفته...

هروقت دلم هوس میکنه که به یکی عشق بورزم کسی رو پیدا نمیکنم...

مجبور میشم بیام خونه ی شما و تورو تو بغلم بگیرم.

دایی چقد باید تنها بمونم...؟؟؟

دایی جان...

انباری ایی رو که  خالیش کردم و توش خودمُ زندونی کردم تا کتابایی رو بخونم که موقعیت شغلی آیندمُ رو تامین کنه همش یه دروغه...

با گوشی تو سایتای سیاسی میگردم...تو وبلاگ بچه ها...

کتابام هم همش یا دینی یا فلسفی یا ادبی یا روانشناسیه...دوسندارم چیزی رو بخونم که سر کارم بذاره...

دایی اونجا تا صبح بیدارم...

یه اتاق ساختم واسه تنهاییم...زل میزنم به درو دیوارش و با مگسا بازی میکنم

دایی حس میکنم دیوونه شدم...

همه رو من حساب میکنن ولی من رو کسی نه...

حس پوچی سراسر وجودمُ فراگرفته...

حس فش دادن هم نیست،حس سیگار هم نیست...

دایی من نمیدونم الان دارم چی مینویسم...

نمیشه رو چیزی تمرکز کنم...

دایی من منتظر اون روزای خوبم...

روزی که خدا خودش بیاد پایین و دست منو بگیره و بگه این علی همه ی غم و غصه هاشُ به منم نگفت...

بگه این علی نه دنیا پرست بود نه آخرت پرست...

علی دوسداشت عاشق بشه...شد

ولی دوست نداشت دیوونه بشه...که اونم شد...

دایی از خدا بخواه زودتر مشکل اقامتم حل شه و برم یه جایی که خودم باشم و خودم

جهنم و بهشتش فرقی نداره...

از این همه دروغ خسته شدم

ازین آدمای خری که چند سال دیگه مجبور میشی خودتم باهاشون سرو کله بزنی...

ازین سناریویِ تکراریِ زندگی...

از همه چی دایی..

از اینکه با بچه ها بری بالا...

دایی جان این وبلاگم دیگه حرفی واسه گفتن نداره..

شده تکرار مکرّراتی که حالم ازشون بهم میخوره...

یه تولدِ نا خاسته...

یه خانواده ی از هم گسسته...

یه سری آدم احمق...

یه مشت شعار...

یه عشق...

سختی و کار...

سیگار...

خستگیه روحی و تنهایی بی حد و مرز...

خیلی زود میرم

شاید دیگه هم نیام

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 20:28  توسط علی  | 

کم کم انقد به تنهاییت عادت میکنی که دیگه حال نمیکنی با هیچکس باشی...

انقد تو خودت مثله مار میپیچی که دیگه همه واست بی ارزش میشن...

حتی حال کل کل و بحث با هر خری رو هم نداری...

با خودت انقد حال میکنی که نگو و نپرس...

دیگه بیخیال این چرت و پرتایی میشی که روحتو عذاب میده...

بیخیال دروغای تکراری و آمارای غلطه این مسئولانه شکم پاره...

بیخیال این بحثای نظری که هیچ وقت جامه ی عمل نمیپوشند...

بیخیال مفهوم هایی که مصداق ندارن...

بیخیال هرچی خوبیه...هرچی عشقه...هرچی دلخوشیه...هرچی سختیه...

بیخیال این ظلمی که داره به این جوونا میشه...

بیخیال این اسلامی که کسانی ازش دفع میکنن و خودشون رو از پیامبرش جلوتر میدونن که هنوز قرآن رو یه بار نخوندن...

بیخیال این زندگیه سگی...

بیخیال این بکار انداختن مخ پوکم...این تکون خوردنای نورونای مغزی و تشکیله یه سیناپس جدید...

بیخیال دستایی که خیلی وقته دست کسی رو نگرفته...

بیخیال دوست دارم هایی که ته دلم کپک زد...

بخیال حاجی...

بیخیال چشمایی که داره خیس میشه...

بیخیال داداشی که گوشه ی زندون میفته تا چند روز دیگه...یا اون داداشی که 13 تا قرص میخوره ولی هنوزم میترسی باهاش دو کلمه حرف بزنی که قوری رو تو سرت خورد نکنه

بیخیال مادری که صب تا شب مرگشو از خدا میخاد...

بیخیال بابایی که روش نمیشه ازم پول بگیره و من خودم بش میدم...

بیخیال این درس خوندنای چرت دانشگاه...

بیخیال این بحثای روشنفکری و سر وکله شکستنای بیخود...

بیخیال این علی ایی که دوست داشت دنیا رو تکون بده...

من نیازی ندارم که تو دنیای واقعی کسی منو درک کنه...

خودم و خودم و خدام...

انقد بیخابی میکشم که یه روزی وقتی اراده کردم همه بیدار بمونن کسی رو حرفم حرف نزنه...

حقم رو از زندگی میگیرم...

اونایی که مثله من زیاد تو این دنیای مجازی میچرخن از دنیای واقعی خسته شدن...

یه چند وقتی سه روز چهار روز یه بار میام...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 12:13  توسط علی  | 

تاکسی خودمو از یه بنز بیشتر دوست دارم...

داره بهترین لحظه های من تو این تاکسی میگذره...

من معمولا تو خط مدرس-مطهری کار میکنم...

از مطهری راه افتادم اومدم سمت مدرس...مسافرا رو که پیاده کردم،برگشتم که برم سمت میدون مطهری و مسافری هم تو خیابون نبود...

داشتم راهمو میرفتم که یه پیرزنه رو دیدم...خیلی دوسش داشتم و ازین به بعد بیشتر دوسش خواهم داشت...

شبا تو یکی از چراغ قرمزای اصلی این شهر با عصاش راه میرفت و تا مردم یه کمکمی بهش بکنن و زندگیش بگذره...

من همیشه بهش یه پولی میدادم...منو نمیشناخت ولی من بگی نگی میشناختمش...

سریع دور زدم و یه بوق زدم که سوار شه...

گفت:مدرس...؟؟؟!!!

گفتم:بیا بالا مادر...

سوار شد...

گفت دستت درد نگنه مادر،پام خیلی درد میکرد،نمیدونم خدا چرا مرگ مارو نمیرسونه،خسته شدم ازین زندگی...

گفتم:مادر این حرفا چیه...؟؟؟انشالا عمر با عزت داشته باشی...

داشت تو کیفش دنبال یه 500 تومنی میگشت که کرایه شو بده...

گفتم نمیخواد مادر...من مسیرم جای دیگه ایی بود...میشناختمت اومدم برسونمت...

نمیدونم چرا اینو گفتم:مادر من نمیخواستم بگم ولی من میدیدم که تو چراغ قرمزِ سر کیوانفر وایمیستادی تا کسی نشناستت،میدونم نمیتونی کار کنی...

زد زیر گریه...

از خودم بدم اومد...

گفت:مادر چی بگم...زندگیم خیلی سخت شده...هر لحظه از خدا مرگ میخوام...

گفتم:مادر اگه خدا دوست نداشت الان منو که غرق کثافتم نمیفرستاد تا برسونمت...اون بالا سری هواتو داره...شک نکن خیلی دوستت داره...به تار موی سفیدت قسم خیلی بیشتر از منو امثال من دوست داره...

یاداین  شعر افتادم...

هرکه درین بزم مقرب تر است/جام بلا بیشترش میدهند

دیگه اشکاش بند نمیومد...به پهنای صورتش گریه میکرد...

بهش گفتم:مادر بچه ام داری...؟؟؟

گفت:آره پسرم...یه دختر دارم که دانشجو اِ...اگه بفهمه من دارم این کارو میکنم دِق میکنه...فک میکنه میرم خونه ی مردم کار میکنم ولی من دیگه توان کار کردن ندارم...

گفتم:منم دانشجو ام مادر...

نمیتونست حرف بزنه...صداش بدجور میلرزید...

برگشتم بهش گفتم مادر پول خوردات رو بدهِ من به جاش پول درشت بهت بدم...

یه کم پول داشت که گفتم مادر پونصدی نمیخوام فقط صدی دویستی هاتو بده...

سر کوچشون رسیده بودیم گفت همین جا من پیاده میشم...

گفتم:نه...جلوی درِ خونت...دیگه ام حرفی نزن...

پول خورداشو گرفتم و یه پولی گذاشتم روش و بهش دادم...

وقتی اومدم اسکناسُ بهش بدم دستمو گرفت و دیگه اشکاش بند نیومد...

گفتم:خدا رو داشته باشی هیچ موقع تنها نمیمونی...هیچ موقع درمونده نمیشی..

گفت:مادر خیلی شرمنده ام کردی...

کلی دعام کرد...

رفتم جلوتر جلوی یه پارک ماشینو پارک کردم و یه نخ مگنا کشیدم...

عجب آرامشی داشتم ...

سیگارم که تموم شد تا راه افتادم بیام یکی دست بلند کرد گفت :

 آقا دربست...!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:من خیلی ازین آدما رو تا حالا سوار کردم...همیشه کرایه شو تموم و کمال  میداد و مثله بقیه نمیگفت مادر پول ندارم بدم منو میرسونی...؟؟؟ از وقتی فهمیدم چکار میکنه دیگه ازش ساده نگذشتم...معصومیت خاصی تو صورتش بود...مثله بقیه دورو نبود...

پ.ن:دیشب حس میکردم یه مامور مخفیه خدا شدم که باید به یکی امید زنده بودن بدم...شده با یه 2 هزار تومنی...به یکی بفهمونم هنوز مردونگی نمرده...هنوز هست کسی که مسلمون باشه...هنوز کسی هست که خریدار یه دله شکسته باشه....

پ.ن: تو اون لحظه هایی که از غماش میگفت تو دلم میگفتم مادر تو چی میدونی از زندگیه من...

نمیدونم چه لجن زاری شده این بودنمون...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 14:38  توسط علی  |